سفارش تبلیغ
صبا
آسمون آبی




مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشته ها رفته است و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشته ها را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آن ها را داخل جعبه هایی می گذارند .
مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید ؟
فرشته در حالی که داشت نامه ها را باز می کرد جواب داد این جا بخش دریافت است ما دعاها و تقاضاهای مردم راکه توسط فرشته ها به ملکوت می رسند به خداوند تحویل می دهیم .
مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشته ها را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .
مرد پرسید : شماها چه کار می کنید ؟
یکی از فرشته ها گفت : این جا بخش ارسال است الطاف و رحمت خداوند توسط فرشته ها به بندگان نیازمند ارسال می شود .
مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است فقط کافی است خدا را بخوانند و بگویند : *خدایا سپاس گذارم *
یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد .
گفتم کسی را می شناسم که روی آب راه می رود .
گفت : کار سختی نیست پرنده ها هم روی آب راه می روند .
گفتم :فلان شخص قدرتی دارد که می تواند در هوا پرواز کند .
گفت : مگس هم می تواند در هوا بپرد .
گفتم : فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می رود .
گفت : شیطان هم در یک لحظه از شرق عالم به غرب عالم می رود .
نگاه عمیقش را به چشمانم دوخت و گفت :
این چیزها مهم نیست مرد آنست که :در بین مردم باشد
معاشرت کند.
بخرد و بفروشد.
بگوید و بخندد .
اما یک لحظه از یاد خدا غافل نباشد ... .
منبع : کتاب خدا همین نزدیکی هاست (مجموعه داستانهای عرفانی )نویسنده اباصلت رسولی





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92 خرداد 20 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید


مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..
کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم همان جا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ شنبه 92 خرداد 18 توسط جباری چهاربرج | نظر



مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت .

زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد . اندازه هر کره 900 گرم بود.

او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت:

دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که

 وزن آن 900 گرم است.

مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت:

ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.






طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ شنبه 92 خرداد 18 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است
پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد
پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است
پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است
پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد
پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

احمد شاملو




طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ شنبه 92 خرداد 18 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید

 

مردی نابینا روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: 

من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود…

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.

مرد کور از صدای قدم ها، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است.

روی تابلوی او خوانده می شد:

 امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم  

بهار





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 92 خرداد 14 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید

در افسانه های هند آمده است که روزی خداوند به یک آدم حسود گفت :هر چه دلت می خواهد از من بخواه  من به تو می دهم  فقط به یک شرط که به همسایه ات دو برابر آن را بدهم .

حالا بگو چه می خواهی؟؟؟؟آن شخص پس از کمی فکر جواب داد:ای پروردگار من تقاضا می کنم  یک چشم مرا کور کنید!!!!





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 92 خرداد 13 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید

یک شرکت بزرگ قصد استخدام تنها یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که تنها یک پرسش داشت.

 

پرسش این بود:

 

"شما در یک شب طوفانی سرد در حال رانندگی از خیابانی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.: یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را برای سوار نمودن بر گزینید. کدامیک را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را بطور کامل شرح دهید."

 

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ...

 

قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد، زیرا هر پاسخی دلیل خاص خودش را دارد:

 

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

 

شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً او جان شما را نجات داده و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

 

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

 

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، تنها شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

 

"سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس می مانیم!"

 

پاسخی زیبا و سرشار از متانتی که ارائه شد گویای بهترین پاسخ است و مسلما همه می پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی کند. چرا؟

 

زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته ها و مزیت های خودمان را (ماشین، قدرت، موقعیت) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی ها، محدودیت ها و مزیت های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم، گاهی اوقات می توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

 

 

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت های خود را ببخشیم می توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم.

 

شاید خیلی از پاسخ دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند، بنابراین چه چیزی باعث می شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند.

 

دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی گذارند. اکثریت شرکت کنندگان خود را در این چارچوب می بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده اند.





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 92 خرداد 12 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید


دو زن در عهد خلافت غصبی عمر بر سر کودکی نزاع داشتند . هر یک کودک را بدون شاهد فرزند خود می دانستند عمر نمی دانست که چه حکمی کند ، به امیر المومنین علی (علیه السّلام) متوسل گردید تا خاطرش را از این پیشامد آسوده سازد . حضرت هر دو را خواند و اندرزشان داد و از خدا ترسانید ، ولی اثری نبخشید ، و بر نزاع خود باقی ماندند . آن حضرت چون دید دست از جدال بر نمی دارند فرمود : ارّه ای به من بدهید . گفتند : ارّه را برای چه می خواهید ؟! حضرت فرمود : می خواهم کودک را به دو نیم کنم و به هر یک نیمی از کودک را بدهم ! یکی از آنها در برابر حکم ساکت ماند . ولی دیگری فریاد می زد و می گفت من از حق خود گذشتم و کودک را به او بخشیدم . امیر المومنین علی (علیه السّلام) فرمود : کودک از آن تو است ، زیرا اگر فرزند او بود ، دلش به حال او می سوخت . زن به اقرار آمد و گفت : کودک فرزند اوست ، عمر خوشحال شد و گفت : اگر علی نبود عمر هلاک می شد .
شمه ای از فضایل و معجزات امام علی علیه السلام سید محسن حجازی زاده
- به نقل از نرم افزار عاشق ترین معشوق





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ شنبه 92 خرداد 11 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید


یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود. کارگران، بنا به وظیفه شرعی وقت اذان ظهر که می شد، برای خواندن نماز دست از کار می کشیدند. 


هر روز مهندس به آنها اخطار می دهد که اگر هنگام کار نماز بخوانند، آخر ماه از حقوقشان کسر می شود. 
کسانی که ایمان ضعیف و سست داشتند، از ترس کم شدن حقوقشان نماز را به آخر وقت می گذاردند، اما عده ای بدون ترس از کم شدن حقوق، همچنان در اول وقت نماز ظهر و عصرشان را می خواندند. 

آخر ماه مهندس روسی به آنها که همچنان نمازشان را ظهر خوانده بودند بیشتر از حقوق عادی ماهیانه پرداخت کردند. 

کسانی که نماز خود را به بعد از کار گذاشته بودند، به مهندس اعتراض می کنند که چرا حقوق آنها را زیاد کرده است . 

مهندس می گوید: اهمیت دادن آنها به نماز و صرف نظر کردن از کسر حقوق، نشانگر آن است که ایمان آنها بیشتر از شماست و این قبیل آدمها هرگز در کار خیانت نمی کنند، همچنانکه به نماز خود خیانت نکردند.





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ پنج شنبه 92 خرداد 9 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید




مردی صبح زود از خانه بلند شد تا نمازش را در خانه مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد. در راه مجدداً در همان نقطه زمین خورد! او دوباره بلند شد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.

در راه مسجد با مردی چراغ به دست روبرو شد، نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: «من دیدم شما در راه مسجد دوبار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را مشخص کنم». مرد اول از او تشکر می کند و هردو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ به دست درخواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند، ولی مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد.

مرد اول دلیل نیامدن را از او پرسید. مرد دوم جواب داد:«من شیطان هستم.». مرد اول با شنیدن این جمله جا خورد.

شیطان ادامه داد: من تو را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن تو شدم. وقتی تو به خانه رفتی و خود را تمیز کردی و به مسجد برگشتی، خدا همه گناهان تو را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن تو شدم و حتی آن هم تو را تشویق به ماندن در خانه نکرد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید.
من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن تو بشوم، آنگاه خداوند گناهان افراد دهکده ات را خواهد بخشید. بنابراین من سالم رسیدن تو را به مسجد مطمئن ساختم.


نتیجه داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیندازید، زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است از مواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. تقوای شما میتواند خانواده و قومتان را به طور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خود را ببینید.





طبقه بندی: داستان
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 92 خرداد 8 توسط جباری چهاربرج | نظر بدهید
مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.